۳ دی ۱۳۸۹ – استانبول
احمدی نژاد: اگه بیاین تو ایران از مردم درباره تحریم بپرسید، مردم می گن تحریم چیه؟ اصلا تحریم نمنه؟
۱۹ دی ۱۳۸۹- ارومیه
آقای رئیس! تحریم یعنی این. اگر از مردم درباره تحریم بپرسید میگویند یعنی مادرم که جسدش قابل شناسایی نبود، برادرم که تکه تکه شد، پدرم که آش و لاش شد، خواهرم که نمی دانم چند بار مرد تا به زمین رسید.
آقای رئیس جمهور! تحریم یعنی آدمهایی که شما نمیدانید به چه فکر می کردند وقتی ثانیه های مرگ می بلعیدشان. یعنی آن دو نوزادی که شما گفتید ۱ میلیون تومان پول بهشان میدهید اما جانشان فقط به خاطر بازیهای سیاسی شما و غرب گرفته شد.
شما نمی دانید، نمی فهمید، اما آنها مثل همه ما دیروز صبح برای برف تهران ذوق کرده بودند… عصر شاید از تاخیر پروازشان عصبی شده بوند، حتی شاید دودل. اما عشق دیدار عزیزانشان آنها را به تابوت پرنده شان کشانده بود شاید. شما نمی دانید اما وقتی در ساعت های اولیه بعد از سقوط وزیر راهتان گفت خوشبختانه!!! تلفات کم است، دو نفر از آن تلفات کم مادر و برادر دوست من بودند. یعنی عزیزتزینها… و شما هرگز آنقدر مهربان نیستید که بدانید این “خوشبختانه” چه پدری از دل آنها که پاره دلشان را از دست داده اند در می آورد…
به نقل از سایت omid20-28.com
نبودند جز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايي نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جاي مردان آزاد بود
در اين کشور آزادگي ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودي دبير
گرامي بد آنکس که بودي دلير
نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم
فردوسي
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....
کارو
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري
به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه
ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند
دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از
رودخانه گذراند.
دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا
به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به
همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با
جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل
كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت
جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»
وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمانندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم.
باید از محشر گذشت
این لجنزاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
- با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش
- آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست -
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو ...
یک شب مهتابی از این تنگنای
بر فراز کوه ها پر می زنم
می گذارم می روم
ناله خود می برم
- درد سر کم می کنم
چشم هایی خیره می پاید مرا
غرش تمساح می آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است می روی
- وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است
صبح چندان دور نیست...
شهریار
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هركسي آن درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هوشيار چه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
سر تسلم من و خشت در ميكيده ها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه خوبست كه زشت
نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس
پدرم نيست بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل كر به كف آري جامي
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر
هر چه سوزان عشق ، درد بی وفایی بیشتر
هر جان کوهیده تر ، نزدیکتر پایان عمر
هر چه دل رنجیده تر ، سوز جدایی بیشــــتر
هر چه صاحبدل فزون،برگشته اقبالی فزون
هر چه سر آزاده تر ، افتاده پایی بیشتـــــر
هر چه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر
هر چه تن شایسته تر،شوق رهایی بیشتر
هر دانش بیشتر ، وامانده تر در زندگـــــــی
هر چه کمتر فهم ، کبر و خود نمایی بیشتر
هر چه بازار دیانت گرم ، دلـــــــــها سردتر
هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر
هر چه در رنج و زحمت ، نا امیدی عاقبت
هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتــر