تبليغاتX
مرید مولانا

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت: مي بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست
 گفت: نزديك است والي را سراي آن جا شويم
گفت: والي از كجا در خانه خمار نيست؟
گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه
گفت: در سر عقل بايد، بي كلاهي عيب نيست
گفت: بايد حد زند هوشيار مردم مست را
گفت: هوشياري بيار، اينجا كسي هوشيار نيست..!!!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 17:43 توسط مرید |

۳ دی ۱۳۸۹ – استانبول

احمدی نژاد: اگه بیاین تو ایران از مردم درباره تحریم بپرسید، مردم می گن تحریم چیه؟ اصلا تحریم نمنه؟

۱۹ دی ۱۳۸۹- ارومیه
آقای رئیس! تحریم یعنی این. اگر از مردم درباره تحریم بپرسید میگویند یعنی مادرم که جسدش قابل شناسایی نبود، برادرم که تکه تکه شد، پدرم که آش و لاش شد، خواهرم که نمی دانم چند بار مرد تا به زمین رسید.
آقای رئیس جمهور! تحریم یعنی آدمهایی که شما نمیدانید به چه فکر می کردند وقتی ثانیه های مرگ می بلعیدشان. یعنی آن دو نوزادی که شما گفتید ۱ میلیون تومان پول بهشان میدهید اما جانشان فقط به خاطر بازیهای سیاسی شما و غرب گرفته شد.

شما نمی دانید، نمی فهمید، اما آنها مثل همه ما دیروز صبح برای برف تهران ذوق کرده بودند… عصر شاید از تاخیر پروازشان عصبی شده بوند، حتی شاید دودل. اما عشق دیدار عزیزانشان آنها را به تابوت پرنده شان کشانده بود شاید. شما نمی دانید اما وقتی در ساعت های اولیه بعد از سقوط وزیر راهتان گفت خوشبختانه!!! تلفات کم است، دو نفر از آن تلفات کم مادر و برادر دوست من بودند. یعنی عزیزتزینها… و شما هرگز آنقدر مهربان نیستید که بدانید این “خوشبختانه” چه پدری از دل آنها که پاره دلشان را از دست داده اند در می آورد…

به نقل از سایت omid20-28.com 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:15 توسط مرید |

Dear Imam Reza

I tried to come Mash’had moghadas, but you know, gasoline is selling by Houshmand Card and my card is empty

I wanted to come there for kissing your foot by airplane,but you know well, it is dangerous

I am still young and I don’t like to die in air crash

So I tried to come there for ziarat by riding a horse or donkey,but you know, most of them are killed to us

their meat for restaurants as Kabab Kubideh

Hence, I am writing this email for you, but you know, your web site is filtered by the Mehrvarz government

Please tell me what kind of soil, should I pour up on my head from these

Please adrekni

Sincerely yours

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 12:27 توسط مرید |

در اين خاک زرخيز ايران زمين

نبودند جز مردمي پاک دين

همه دينشان مردي و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کيششان

گنه بود آزار کس پيششان

همه بنده ناب يزدان پاک

همه دل پر از مهر اين آب و خاک

پدر در پدر آريايي نژاد

ز پشت فريدون نيکو نهاد

بزرگي به مردي و فرهنگ بود

گدايي در اين بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما

که شد مهر ميهن فراموش ما

که انداخت آتش در اين بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟

خرد را فکنديم اين سان زکار

نبود اين چنين کشور و دين ما

کجا رفت آيين ديرين ما؟

به يزدان که اين کشور آباد بود

همه جاي مردان آزاد بود

در اين کشور آزادگي ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمايه بود آنکه بودي دبير

گرامي بد آنکس که بودي دلير

نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت

نه بيگانه جايي در اين خانه داشت

از آنروز دشمن بما چيره گشت

که ما را روان و خرد تيره گشت

از آنروز اين خانه ويرانه شد

که نان آورش مرد بيگانه شد

چو ناکس به ده کدخدايي کند

کشاورز بايد گدايي کند

به يزدان که گر ما خرد داشتيم

کجا اين سر انجام بد داشتيم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگي کردن و زيستن

اگر مايه زندگي بندگي است

دو صد بار مردن به از زندگي است

بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم

برون سر از اين بار ننگ آوريم

 

فردوسي

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:19 توسط مرید |

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
و چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگويم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودنـد تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود  باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی
 و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آيی
تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و
بجز روشنی شعشعه پرتو خود  هیچ نبینی
و گل وصل بچینی ...
"مولانا"
+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:30 توسط مرید |

 

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  
او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
 

دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب


 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:22 توسط مرید |

تکیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم


خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم


میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم


نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب
بندگی را از ریاکاری جدا کردم


امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم


شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم


بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم


مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم


به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم


جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم


نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم


چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم


نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم


زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم


سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم


شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

کارو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 2:52 توسط مرید |

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین ..........................

به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.

 فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:41 توسط مرید |

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري

به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه

ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند

دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از

رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا

به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به

همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با

جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل

كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت

  جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:25 توسط مرید |

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
" امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا"

امیلی همانطور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!" پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
امیلی جواب داد:" متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت:" بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت به دنبال آنها دوید:" آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا"
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:14 توسط مرید |

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمانندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:40 توسط مرید |

 

باید از محشر گذشت

این لجنزاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

- با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

روی جنگل ها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

- آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست -

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو ...

یک شب مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم

ناله خود می برم

- درد سر کم می کنم

چشم هایی خیره می پاید مرا

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است می روی

- وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست...

        شهریار

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:59 توسط مرید |

از پس پرده نگاه کن ، مثل شطرنج زمونه
هرکسی مثل یه مهره ، توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده ،  یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوش و یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سپیدن
روبروی هم یه عمره ،  ما رو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی ، توی خونه تو و من
پای اسب دشمن ، مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت ، پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج ، سرشون تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمیباخت
تاج و از سرش تومیدون ، لشکر پیاده انداخت
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:53 توسط مرید |


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
 
هركسي آن درود عاقبت كار كه كشت
 
همه كس طالب يارند چه هوشيار چه مست
 
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه  كنشت
 
سر تسلم من و خشت در ميكيده ها
 
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
 
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
 
تو پس پرده چه داني كه خوبست كه زشت
 
نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس
 
پدرم نيست بهشت ابد از دست بهشت
 
حافظا روز اجل كر به كف آري جامي
 
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:7 توسط مرید |

هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر   

هر چه سوزان عشق ، درد بی وفایی بیشتر

هر جان کوهیده تر ، نزدیکتر پایان عمر  

هر چه دل رنجیده تر ، سوز جدایی بیشــــتر

هر چه صاحبدل فزون،برگشته اقبالی فزون

هر چه سر آزاده تر ، افتاده پایی بیشتـــــر

هر چه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر

 هر چه تن شایسته تر،شوق رهایی بیشتر

هر دانش بیشتر ، وامانده تر در زندگـــــــی

هر چه کمتر فهم ، کبر و خود نمایی بیشتر

هر چه بازار دیانت گرم ، دلـــــــــها سردتر

هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر

هر چه در رنج و زحمت ، نا امیدی عاقبت

هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتــر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:49 توسط مرید |