هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر
هر چه سوزان عشق ، درد بی وفایی بیشتر
هر جان کوهیده تر ، نزدیکتر پایان عمر
هر چه دل رنجیده تر ، سوز جدایی بیشــــتر
هر چه صاحبدل فزون،برگشته اقبالی فزون
هر چه سر آزاده تر ، افتاده پایی بیشتـــــر
هر چه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر
هر چه تن شایسته تر،شوق رهایی بیشتر
هر دانش بیشتر ، وامانده تر در زندگـــــــی
هر چه کمتر فهم ، کبر و خود نمایی بیشتر
هر چه بازار دیانت گرم ، دلـــــــــها سردتر
هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر
هر چه در رنج و زحمت ، نا امیدی عاقبت
هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتــر
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
سید محمدعلی رضازاده
مرا قلاش می خوانند هستم
من از دردی کشان نیم مستم
نمی گویم ز مستی توبه کردم
هر آن توبه که زان کردم شکستم
ملامت آن زمان بر خود گرفتم
که دل در مهر آن دلدار بستم
من آن روزی که نام عشق بردم
ز بند ننگ و نام خویش رستم
نمی گویم که فاسق نیستم من
هر آن چیزی که می گویند هستم
ز زهد ونیک نامی عار دارم
من آن عطار دردی خوار مستم
تا بعد...
توبه ها را بشکنید...
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید
خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...
توبه ها را بشکنید آمد بهاران
یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...
مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید
همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...
عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید
یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...
غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...
ای بی قراران ...
ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست
با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست
برخیز جز این چاره نداری که در این حال
جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...
ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم
جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم
ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم
در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست
در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست
ما مطرب عشقیم ...
در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...
ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه
مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم
باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...
آنها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
از سنگ یکی خانه اعلای معظم
اندر وسط وادی بی زرع بدبدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق
خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند
مانند الف راست برفتند به لبیک
آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند
بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند
خط لمن الملک بر اغیار کشیدند
حزبی که بجز سنگ؛ ره از حانه ندیدند
چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتم آنها را چه می گویی به چه دل بسته اند
گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای
گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای
بگذارید و بگذرید
ببینید ، دل مبندید
چشم بیاندازید ، دل مبازید
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
حضرت علی
افسوس که هر چه برده ام باختنی است
بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
خواجه نصیرالدین توسی
تو در اين يك هفته مشغول كدام
علم خواهي گشت اي مرد تمام
فلسفه يا نحو، يا طب يا نجوم
هندسه يا رمل يا اعداد شوم
علم نبود غير علم عاشقي
ما بقي تلبيس ابليس شقي
علم فقه و علم تفسير و حديث
هست از تلبيس ابليس خبيث
سينه گر خالي ز معشوقي بود
سينه نبود كهنه صندوقي بود
تا به كي افغان و اشك بي شمار
از خدا و مصطفي شرمي بدار
لوح دل از فضله ي شيطان بشوي
اي مدرس درس عشقي هم بگوي
دل منور كن به انوار جلي
چند باشي كاسه ليس بو علي؟
سينه خود را برو صد چاك كن
دل از اين آلودگي ها پاك كن
شيخ بهايی
قصه خود را بگفتم دوش با فرزانه ای
گفت باور می ندارم من چنین افسانه ای
از درونم بر زبان راندم من اسرار مگوی
گفت یا مستی برادر جان و یا دیوانه ای
چون گرفتم دامنش را تا مرا چیزی دهد
گفت بگشا چشم تا بینی که خود شاهانه ای
گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندیدوگفت
جام بر کف داری و حیران پی میخانه ای
گرد او چرخی زدم تا ناگهان دستم گرفت
گفت من شمعم ولیکن تو مگر پروانه ای
گفتمش بیگانه ام آری ولی دیوانه ام
گرد خود چرخی زد و گفتا که کو بیگانه ای
گفتمش گر نیستم بیگانه آخر این ز چیست ؟
گفت گنجی در نهان داری ولی ویرانه ای
آهی از دل برکشیدم اشکم از دیده چکید
سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد سیلانه ای
در میان موج و طوفان هستی ام بر باد رفت
تا که در آن بحر دیدم کشتی علیانه ای
چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت
نیک بنگر تا ببینی با چه کس همخانه ای
من در آن کشتی ندیدم جز که نور ایزدی
« گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای»
سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت
ابا يزيد به حج ميرفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی ،
اول زيارت مشايخ کردی آنگه کار دگر.
در بصره به خدمت درويشی رفت. درويش گفت که :
يا ابا يزيد ،کجا ميروی؟
گفت: به مکه ٬به زيارت خانه ی خدا.
گفت: با تو توشه راه چيست؟
گفت : دويست دِرهم
گفت: برخيز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سيم به من ده
بايزيد برجست٬ سيم بگشاد از ميان٬ بوسه داد و پيش او نهاد.
درويش گفت: آن خانه ی خداست و اين دل من هم خانه ی خدا ؛ اما بدان ، خدايی که خداوند آن خانه است تا آن خانه رابنا کرده اند ٬در آن در نيامده است. و از آن روز که اين خانه را بنا کرده ، از اين خانه خالی نشده.
و من می انديشم که چگونه ميتوان باطل را بر اين خدایِ جان پيروز کرد٬زشتی چگونه همخانه ی حق ميشود ( مگر نه اينکه حلاج انا الحق گفت؟) ،حق چگونه تواند گناه کرد؟ نور چگونه ظلمت ميشود...
هنوز ما را ”اهليت گفت“ نيست
کاشکی ” اهليت شنودن“ بودی
”تمام ـ گفتن“ ميبايد و ”تمام ـ شنودن“
بر دل ها مهر است
بر زبان ها مهر است
وبر گوش ها مهر است
(شمس)
در زدم گفت کیست . گفتمش ایدوست دوست
گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ایدوست دوست
گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست دوست
گفت در آن آب و گل. دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست دوست
گفتمش اینهم دمیست ؟ گفت عجب عالمیست
ساقی بزم تو کیست ؟ گفتمش ایدوست دوست
در چو برویم گشود جمله بود نبود
دیدم و دیدم یکیست . گفتمش ایدوست دوست
معینی کرمانشاهی
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به گوش و جان من آمد
دگر نصيحت مردم حكايت است به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر به پاي درآيم، به در برند بدوشم
مرا به هيچ به دادي و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت
كه تن درست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
سعدی شیرازی