تبليغاتX
مرید مولانا
تکیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم


جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم


کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم


خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم


میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم


نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم


نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب
بندگی را از ریاکاری جدا کردم


امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم


نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم


شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم


بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم


نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم


نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم


ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم


به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم


مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم


نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم


هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم


به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم


سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم


رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم


نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم


نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم


نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم


به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم


به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم


جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم


نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم


چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم


نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم


زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم


سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم


شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

کارو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 2:52 توسط مرید |

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین ..........................

به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.

 فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:41 توسط مرید |

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري

به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه

ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند

دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از

رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا

به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به

همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با

جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل

كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت

  جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:25 توسط مرید |

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
" امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا"

امیلی همانطور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!" پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
امیلی جواب داد:" متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت:" بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت به دنبال آنها دوید:" آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا"
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:14 توسط مرید |

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمانندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:40 توسط مرید |

 

باید از محشر گذشت

این لجنزاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

- با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

روی جنگل ها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

- آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست -

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو ...

یک شب مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم

ناله خود می برم

- درد سر کم می کنم

چشم هایی خیره می پاید مرا

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است می روی

- وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست...

        شهریار

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:59 توسط مرید |

از پس پرده نگاه کن ، مثل شطرنج زمونه
هرکسی مثل یه مهره ، توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده ،  یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوش و یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سپیدن
روبروی هم یه عمره ،  ما رو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی ، توی خونه تو و من
پای اسب دشمن ، مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت ، پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج ، سرشون تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمیباخت
تاج و از سرش تومیدون ، لشکر پیاده انداخت
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:53 توسط مرید |


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
 
هركسي آن درود عاقبت كار كه كشت
 
همه كس طالب يارند چه هوشيار چه مست
 
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه  كنشت
 
سر تسلم من و خشت در ميكيده ها
 
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
 
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
 
تو پس پرده چه داني كه خوبست كه زشت
 
نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس
 
پدرم نيست بهشت ابد از دست بهشت
 
حافظا روز اجل كر به كف آري جامي
 
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:7 توسط مرید |

هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر   

هر چه سوزان عشق ، درد بی وفایی بیشتر

هر جان کوهیده تر ، نزدیکتر پایان عمر  

هر چه دل رنجیده تر ، سوز جدایی بیشــــتر

هر چه صاحبدل فزون،برگشته اقبالی فزون

هر چه سر آزاده تر ، افتاده پایی بیشتـــــر

هر چه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر

 هر چه تن شایسته تر،شوق رهایی بیشتر

هر دانش بیشتر ، وامانده تر در زندگـــــــی

هر چه کمتر فهم ، کبر و خود نمایی بیشتر

هر چه بازار دیانت گرم ، دلـــــــــها سردتر

هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر

هر چه در رنج و زحمت ، نا امیدی عاقبت

هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتــر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:49 توسط مرید |



مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت

وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !


پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند

من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم

از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید

روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !

چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم

                                                     سید محمدعلی رضازاده

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:45 توسط مرید |

 

مرا قلاش می خوانند هستم

من از دردی کشان نیم مستم

نمی گویم ز مستی توبه کردم

هر آن توبه که زان کردم شکستم

ملامت آن زمان بر خود گرفتم

که دل در مهر آن دلدار بستم

من آن روزی که نام عشق بردم

ز بند ننگ و نام خویش رستم

نمی گویم که فاسق نیستم من

هر آن چیزی که می گویند هستم

ز زهد ونیک نامی عار دارم

من آن عطار دردی خوار مستم

تا بعد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:38 توسط مرید |

 

توبه ها را بشکنید...

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید

خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...

مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید

همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...

عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید

یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...

غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...

ای بی قراران ...

ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:53 توسط مرید |

دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که کفش هايشان درد مي کند
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند.
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم،
حرف، حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت،
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد، رنگ وبوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:39 توسط مرید |

آنها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند

 چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند


از سنگ یکی خانه اعلای معظم

 اندر وسط وادی بی زرع بدبدند


رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را و ندیدند


چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

 ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند


کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ

 آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق

 خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند


مانند الف راست برفتند به لبیک

 آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند


بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند

خط لمن الملک بر اغیار کشیدند


حزبی که بجز سنگ؛ ره از حانه ندیدند

 چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط مرید |

 

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای

گفتم آنها را چه می گویی به چه دل بسته اند

گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای

گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست

گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:1 توسط مرید |